محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

26

مجمع الانساب ( فارسى )

او را برمانيد و رضى نيز درگذشت . مدت ملك نوح بن منصور بيست و يك سال بود . در سنهء سبع و ثمانين و ثلاث مائه فرو شد و ملك به پسرش قرار گرفت منصور بن نوح . الامير منصور بن نوح بن منصور بن نوح چون او را بر تخت نشاندند او سخت كودك بود و ابو المظفر بزغشى وزارت مىراند . و اميرى بود از غلامان قديم ، نام او « فايق » او را بخواندند و نيابت منصور به وى دادند و گفتند تو پير دولتى « 5 » . فايق بيامد و بر حاجبگاه نشست و بگريست و گفت تا من رفتم اين كارها همه از ضبط رفته باقرار آورم . پس بنياد كار كرد اما رونقى نداشت . و غلامى ديگر بود او را « بكتوز » گفتندى و او را امارت خراسان دادند . در اين حالت امير محمود به غزنين بود چه پدرش وفات كرده بود و ميان او و برادرش اسماعيل از بهر مملكت غزنين نزاعى بود و تا امير محمود آن مصلحت را تمام كرد كار بخارا و خراسان در اضطراب بود و ميان بكتوز و فايق و ابوالقاسم سيمجورى مخالفت بود . امير محمود ناگاه با لشكرى گران به خراسان دوانيد همه بترسيدند و امير محمود به استقلال در خراسان بنشست . پس در بخارا بكتوز و فايق اتفاق كردند و منصور بن نوح را فرو كشيدند و او را كور كردند به ميل ، و با برادرش عبد الملك بن نوح بيعت كردند . مملكت منصور بن نوح يك سال و هفت ماه بود . در سنهء تسع و ثمانين و ثلاث مائه او را ميل كشيدند . الامير عبدالملك بن نوح و چون سلطان محمود بشنيد كه منصور را كور كردند و برادرش عبدالملك را بنشاندند آن را بهانه ساخت و پيغام فرستاد به بكتوز و فايق و گفت شما بىادبى كرديد ، و از حد خود پاى بيرون نهاديد ، و حق نعمت خداوندان خود را فرو - گذاشتيد ، و ما همه بندگانيم ، و از من و پدر در حق اين خاندان آن آمد كه همه بپسنديدند و شما در قهر و استيصال مىكوشيد ، من در اين كار اغماض نكنم و

--> ( 5 ) . در تاريخ گزيده : « و امارت به فايق داد و وزارت برقرار به ابوالمظفر بن عتبى » .